☆☆تــــــــــلنگُرتـــــفـــــکّــــــــــر☆☆

⇦ما با اندیشه هایمان شناخته میشویم⇨

☆☆تــــــــــلنگُرتـــــفـــــکّــــــــــر☆☆

⇦ما با اندیشه هایمان شناخته میشویم⇨

☆☆تــــــــــلنگُرتـــــفـــــکّــــــــــر☆☆

سلام دوستان ♥♥♥♥♥
⇦⇦⇦⇦برای ورود به صفحه اول سایت و دیدن مطالب جدید،بالای سایت،سمت راست،بر روی گزینه *خانه*کلیک کنید⇨⇨⇨⇨⇨⇨⇨⇨
امیدوارم که بهترین استفاده رو از وبلاگ کوچک بنده ،ببرید و دعـــــامون کنید.

بعنوان کوچکترین و حقیرترین خادم اهلبیت_صلوات الله علیهم_سعی درارسال مطالبی دارم که مورد استفاده عزیزان بازدید کننده باشد.و همچنین لذت بخش♥♥
مهم نیست که چه تعداد بازدید کننده داشته باشم ،بلکه مهم اینست که بتوانم در اینراه قدمی برداشته باشم .
مهم اینست که در یک سال فقط یک نفر،یک حدیث و مطلب زیبا را از این وبلاگ کوچک بیاموزد.
مارا بانظرات،انتقادات وپیشنهادات خود،خوشحال کنید
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
انتشار مطالب این وبلاگ=روشنگری

آخرین نظرات

به ذره گرنظرلطف،بوتراب کند.....

چهارشنبه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۵۵ ق.ظ
🍀☘️🍀

یکى از طلبه هاى حوزه باعظمت نجف از نظر معیشت در تنگنا و دشوارى غیر قابل تحملّى بود.
روزى از روى شکایت و فشار روحى کنار ضریح مطهّر حضرت علی (ع) عرضه مى دارد: شما این لوسترهاى قیمتى و قندیل هاى بى بدیل را به چه سبب در حرم خود گذارده اید، در حالى که من براى اداره امور معیشتم در تنگناى شدیدى هستم؟!😔
شب امیرالمؤمنین (ع) را در خواب مى بیند که آن حضرت به او مى فرماید: اگر مى خواهى در نجف مجاور من باشى اینجا همین نان و ماست و فرش طلبگى است، و اگر زندگى مادّى قابل توجّهى مى خواهى باید به هندوستان در شهر حیدرآباد به خانه فلان کس مراجعه کنى، چون حلقه به در زدى و صاحب خانه در را باز کرد به او بگو:
🌸به آسمان رود و کار آفتاب کند🌸

پس از این خواب، دوباره به حرم مطهّر مشرف مى شود و عرضه مى دارد: زندگى من اینجا پریشان و نابسامان است شما مرا به هندوستان حواله مى دهید؟😳
بار دیگر حضرت را خواب مى بیند که مى فرماید: سخن همان است که گفتم، اگر در جوار ما با این اوضاع مى توانى استقامت ورزى اقامت کن، اگر نمى توانى باید به هندوستان به همان شهر بروى و خانه فلان راجه را سراغ بگیرى و به او بگویى:
🌸به آسمان رود و کار آفتاب کند🌸

پس از بیدار شدن و شب را به صبح رساندن، کتاب ها و لوازم مختصرى که داشته به فروش مى رساند و اهل خیر هم با او مساعدت مى کنند تا خود را به هندوستان مى رساند و در شهر حیدرآباد سراغ خانه آن راجه را مى گیرد. 👳🏼
مردم از این که طلبه اى فقیر با چنان مردى ثروتمند و متمکن قصد ملاقات دارد، تعجب مى کنند.
وقتى به در خانه آن راجه مى رسد در مى زند، چون در را باز مى کنند مى بیند شخصى از پله هاى عمارت به زیر آمد، طلبه وقتى با او روبرو مى شود مى گوید:
🌸به آسمان رود و کار آفتاب کند🌸

فوراً راجه پیشخدمت هایش را صدا مى زند و مى گوید: این طلبه را به داخل عمارت راهنمایى کنید و پس از پذیرایى از او تا رفع خستگى اش وى را به حمام ببرید و او را با لباس هاى فاخر و گران قیمت بپوشانید.😳😱
مراسم به صورتى نیکو انجام مى گیرد و طلبه در آن عمارت عالى تا فردا عصر پذیرایى مى شود. فردا دید محترمین شهر از طبقات مختلف چون اعیان و تجار و علما وارد شدند و هر کدام در آن سالن پر زینت در جاى مخصوص به خود قرار گرفتند. از شخصى که کنار دستش بود، پرسید: چه خبر است؟گفت: مجلس جشن عقد دختر صاحبخانه است.💑

هنگامى که مجلس آراسته شد، راجه به سالن درآمد. همه به احترامش از جا برخاستند و او نیز پس از احترام به مهمانان در جاى ویژه خود نشست.
آنگاه رو به اهل مجلس کرد و گفت:
آقایان من نصف ثروت خود را که بالغ بر فلان مبلغ مى شود از نقد و مِلک و منزل و باغات و اغنام و اثاثیه به این طلبه که تازه از نجف اشرف بر من وارد شده مصالحه کردم، و همه مى دانید که اولاد من منحصر به دو دختر است، یکى از آنها را هم که از دیگرى زیباتر است براى او عقد مى بندم، و شما اى عالمان دین، هم اکنون صیغه عقد را جارى کنید.😅😊

چون صیغه جارى شد طلبه که در دریایى از شگفتى و حیرت فرو رفته بود، پرسید: شرح این داستان چیست؟😳
راجه گفت: من چند سال قبل قصد کردم در مدح امیرالمؤمنین (ع) شعرى بگویم. یک مصراع گفتم و نتوانستم مصراع دیگر را بگویم. به شعراى فارسى زبان هندوستان مراجعه کردم، مصراع گفته شده آنها هم چندان مطلوب نبود. به شعراى ایران مراجعه کردم، مصراع آنان هم چندان چنگى به دل نمى زد، پیش خود گفتم حتماً شعر من منظور نظر امیرالمؤمنین (ع) قرار نگرفته است، لذا با خود نذر کردم اگر کسى پیدا شود و مصراع دوم این شعر را به صورتى مطلوب بگوید، نصف دارایى ام را به او ببخشم و دختر زیباتر خود را به عقد او در آورم.

شما آمدید و مصراع دوم را گفتید، دیدم از هر جهت این مصراع شما درست و کامل و تمام و با مصراع من هماهنگ است.
طلبه گفت: مصراع اول چه بود؟
راجه گفت: من گفته بودم
🌸به ذرّه گر نظر لطف بوتراب کند🌸

طلبه گفت: مصراع دوم از من نیست، بلکه لطف خود امیرالمؤمنین (ع) است.
راجه سجده شکر کرد و خواند:

☘️به ذرّه گر نظر لطف بوتراب کند
به آسمان رود و کار آفتاب کند☘️

✍️منبع : کتاب عبرت آموز تالیف استاد شیخ حسین انصاریان

🌸👳🏼🌸👳‍♀️🌸
  • سرباز بی پلاک ✍مرگ بر صهیونیزم⇨

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی